درد دل های مخاطب غایب

نویسندگان کتاب ها ، روزنامه ها ، مجله ها و سایر رسانه ها جمعی که ما مخاطبان غایب آن ها هستیم ؛ در نوشته های خود نتیجه تحقیق ، تفکرات و یافته های خود را به صورت ، گزارش ، خبر ، تحلیل ، توصیه ، پند و اندرز و ...؛ بی مزد و منت در اختیار ما قرار می دهند . ما مخاطبان غایب هم گاهی احساس می کنیم حرف هایی داریم که باید با آنها در میان بگذاریم ؛ تشکری ، پرسشی ، پیشنهادی ، انتقادی...

این ناخدا ، خدای زندگی نیست !
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ 

ما که حریف جناب لاادری  نشدیم ! اصلا کم مانده بود از دست فشارهای قلم شکن ایشان تصمیم بگیریم درب این وبلاگ را تخته کنیم ، ولی بالاخره با مذاکره موضوع ختم به خیر شد .

قرارمان را هم اینجا ثبت می کنم که بعدا" نتوانند حاشا کنند . طرفین موافقت کردیم بندهء  مخاطب این آخرین جواب ایشان را به سروده استاد زرویی در وب خانه درویشیمان مهمان کنیم و آن جناب هم منبعد رفتارشان را تغییر دهند  و زورگویی  را کنار بگذارند  و برای چپاندن خزعبلات  (ببخشید سروده های ) خود  دست از فشار بردارند و به چانه زنی و گفتمان اقناعی اکتفا کنند و به جای ضر ب و زور با کلام ما را مجاب کنند .

 عجالتا" ما به سهم خود از این موافقت نامه عمل می کنیم ، اگر چه تجربه نشان داده امیدی به پایبندی اهل فشار به قول و قرار نیست ! 

                      برای پول شکلک ماتم نشی 

کبلی سلام ، فدات بشم منم من                  دوست  دهاتی  تو مشدی  حسن

 شکر خدا که شد رفع کسالت                   دوباره سر حال شدی و سلامت

 توی "خرد نامه" دیدم عکسا تو               مجلس گرمی بود و اون بالا تو 

بی معرفت حالا که  نامی شدی                 بی خیال  رفیق  عامی  شدی

یادت رفته روزای خر سواری                حالا برای ما کلاس می ذاری 

 قدیم ترک دوستی همیشگی بود                ورای این بازی زندگی بود 

امروزه دوستی رو حساب کتابه               مایه  نباشه  نامه  بی جوابه 

روزگار ریا  و   نامردیه                       دوره  علافی  و  وب گردیه 

تو محفل وب همه اهل حالند                  صاحب صد جور هنر و کمالند 

ولی  توی  عالم  واقعیت                        حرفا نداره نصف جو حقیقت 

کبلی ! بیا با ما برادری کن                    محبتی این دم  آخری  کن 

مشدی حسن فدای چشم و چالت               قربون اون سبیل با کمالت

بیا و مارو دیگه از یاد ببر                    پرده  آبروی  ما  رو  ندر 

تو هر کجا پنبه ما رو نزن                   قلم بگیر رو اسم مشدی حسن

                                      *** 

کبلی  چه اشکالی داره  سیاست              دنیای با حالی داره سیاست

 به من بگو مرد سیاسی چشه ؟              اهل  اصول  دیپلماسی چشه ؟ 

هرسیاسی که اهل سیورسات نیس!      تو هر کاری پی نقل و نبات نیس!

 یک دو سه ده نفر اگر اینجورند           یه جورایی وصله های ناجورند 

شکر خدا  که  بنده  پاک  پاکم             برای  خدمت  یه  کمی  هلاکم 

اگر دیدی وارد شورا شدم                    به خاطر مردم  روستا  شدم 

دارم هزارتا فکر بکر عالی                 صدها پروژهء به چه باحالی 

حیفه که این طرح های فوق العاده         نشه  برای  اهل  ده   پیاده 

عیال می گه این همه دانش و هوش       حیفه بشه گوشه ده فراموش

 برنامه  داریم  به  امید  خدا                برای مجلش بشویم کاندیدا 

گمان نکن که  در پی  مقامیم                خیال نکن دنبال نان و نامیم 

به فکر آب و ماست و دوغ مردم          برای احقاق  حقوق  مردم 

می ریم  تو  بازار نمایندگی                  کول می کنیم بار نمایندگی

 محنت غربت ، درد شهری شدن           ننگ مدرن و انگ دهری شدن 

تحملش سخته ولی چه چاره                عشقه و این چیزا نمک کاره 

                                        ***

 کبلی بله ، قصه سوز و سازه             قصه هجران و شب درازه

 دنیا  اگر چه  بی در و  پیکره             لیلی مال اونه که پولدارتره 

خونه توی  برجای  بالا  داره             ماشین بنز و چن تا ویلا داره 

ولی عزیز دل  مشدی  حسن           یه جمله ای بگم ، قبول کن از من

اگر چه  روزگار شده  پولکی            دیدن روی  یار شده  پولکی 

پول همه چیزای زندگی نیست            این ناخدا ، خدای زندگی نیست

                       بپا  اسیر  زیاد  و کم  نشی

                      برای پول شکلک ماتم نشی  


کلمات کلیدی:
 
راه کاهش قیمت طلا کشف شد !
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ 

سیر صعودی قیمت سکه و طلا ، به قول شاعر" سر باز ایستادن ندارد " !

بنده مخاطب غایب از مدت ها پیش دارم بطور آکادمیک در این زمینه پژوهش می کنم و بلاخره هم به راز پنهان سیر سرکش این سمند افسارگسیخته پی برده ام !

 البته این راز خیلی هم پنهان نبود ، ولی ظاهرا" مسئولان عزیز آنقدر غرق کار و تلاش و افزودن برگ زرین در دفتر تاریخ و کارنامه مدیریتی و سابقه عملکرد خود هستند که اصلا" فرصت پرداختن به اینگونه مسائل حاشیه ای را ندارند .

اتفاقا" بر اساس یافته های مستند بنده ، گردنه سربالایی قیمت طلا هم همین جاست ! یعنی مشکل به نوعی ناشی از گستردگی حوزه کار و تلاش مدیران دلسوز ، بویژه مسئولان متخصص و کاردان روابط عمومی هاست !

تعجب نفرمایید ، مسئله به سادگی دو دو تا چهار تاست : هرچه کار و تلاش بیشتر نیاز به برگ زرین افزون تر ! برای افزودن برگ زرین هم قاعدتا" زر یا همان طلای خودمان استفاده می شود و به احتمال هر چه کار بزرگ تر باشد برگ زرین قطورتری ثبت می شود که به زر بیشتر ، با عیار بالاتر نیاز دارد و ناگزیر مصرف طلا افزایش پیدا خواهد کرد .

بازار طلا هم  مثل هر بازار دیگر تابع عرضه و تقاضا است . با این همه برگ زرین که هر روز هفته به دفتر و کارنامه مسئولان زحمتکش اضافه می شود ، یک تقاضای عظیمی بوجود می آید که پیامدش بالا رفتن لحظه به لحظه قیمت طلا و البته سکه است . ( حتی اگر در نظر نگیریم که با ثبت هر برگ زرین چند نفر چندده سکه طلا ناز شست می گیرند ! )

حتما حالا می فرمایید : چه باید کرد ؟ البته ما مخاطبان حقیر در حد و اندازه ای نیستیم که توصیه ای داشته باشیم و پیشنهادی به کسی بدهیم ، ولی به نظر بنده مخاطب غایب ، چاره کار در این است که دستورالعملی ، ابلاغیه ای صادر و افزودن هر گونه برگ زرین به هر دفتر و کارنامه ای ممنوع شود . در عوض یک اداره ای ، سازمانی ، وزارتخانه ای تاسیس گردد تا این برگ های پر افتخار را در یک دفتر کل به ثبت برساند ، البته نه بصورت زرین ، بلکه با آب زعفران وطنی فرد اعلا که ظاهر زر گونش هم حفظ شود !

فقط یک استدعای عاجزانه هم دارم ، خواهش بنده این است که به عنوان محرر از کسانی استفاده شود که سواد و خط آنها نسبت معکوس داشته باشد ، یعنی هرچه خوش خط تر و کم سوادتر!  یا اصلا فقط سواد نوشتن داشته باشند نه خواندن ! چرایش هم روشن است : تا به ادعای سواد در دفتر و دستک دست نبرند و با تکرار داستان " شدرسنا " حق کسی پایمال نشود و به این بهانه ، مافیای تولید برگ زرین این طرح کارگشا و صرفه جویانه را عقیم نگذارد  !


کلمات کلیدی:
 
بیچاره آدمی !
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ 

بزرگ ترین سرمایه انسان عقل و اختیار اوست و سوگناک ترین ترادژی انسانی نیز به قلم همین دو موهبت در دفتر سرنوشت رقم می خورد .

هستی اقیانوس عظیمی است که آدمی در اعماق آن چیزی را جستجو می کند که حقیقتش نام نهاده است  و با دیدن هر درخششی امید رسیدن به مروارید در دل او می تپد ، اما افسوس که هر بار جز فلس سیاهی نصیبش نمی شود !

با این همه چاره ای جز جستجو ندارد که جستجو تقدیر انسان است . 

انسان ناخواسته بر مسند قضا نشسته است ، چرا که حقیقت اختیار و انتخاب ، داوری و قضاوت است و ترادژی انسانی ، ناگزیری انتحاب است بی امکان رسیدن به یقین !

پر کاهی که ابر و باد و خورشید وراثت و محیط سکان کشتی عقل و احساس او را در دست دارند و بار مسئولیت انتخاب راه را تنها و تنها او باید بر دوش بکشد .

حق و باطل ، کفر و ایمان ، راست و دروغ ، راه و بیراه ، ... ، آدمی لحظه لحظه زندگی خویش را در میان مجموعه ای از دوگانه های متضاد و متناقض آونگ است و ناچار تا یکی را برگزیند .

نتیجه انتخاب فقط هنگامی آشکار می شود که سکه بر زمین می افتد ! آنگاه اگر حاصل بر وفق مراد بود ، عاقل و فرزانه و دانا و دوراندیش و باشهامت و ... می خوانندش ، اما اگر روی انتخابش بر خاک افتاد کوته بین و جاهل و نا آگاه و ترسو و... هر آنچه ناخواستنی لقب  خواهد گرفت .

بیچاره آدمی !


کلمات کلیدی:
 
شما اهل کجا هستید : آسمان طنز یا زمین حماقت ؟!
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ 
  

بنده از سال های دورتر مهر مخاطب مستمر حضرت استاد میرشکاک بوده ام و به نوعی یک دوستی قدیم با فراورده های قلمی ایشان دارم .

 

نوشته های جذاب جد و طربناک طنز بسیاری از ایشان خوانده ام و به گمان این مخاطب حقیر بی تقصیر ، همه تراوشات قلمی استاد را می توان با دو کلمه عاریت گرفته از اهل عرفان وصف کرد : شطح و طامات !

 

به واقع هم ایشان آن چنان در بحر تفکر و دریای تدبر و قلزم تاثر غرقه اند که هر چند خود مدعی هیچ کشف و کراماتی نیستند ، هرچه می گویند از نوع شطح است  و طامات !

 

همین نوشته اخیر ایشان را در پرونده طنز خردنامه همشهری ملاحظه بفرمایید ، انباشته است از کشف و شهود و دریافت های درنیافتنی که از همان عنوانش در ناکجای عقل و احساس آدم نفوذ بلکه رسوخ می کند .

 

این چند جمله را من باب اشانتیون ملاحظه بفرمایید : " عصر ما عصر حماقت است " ، " انسان حکم النادر کالمعدوم دارد " ، " شهر یکسره شهر حمافت و پرستندگان مظاهر آن... است " ، " جنایت و هوس قانون جهان شمول است " ، " در جهان مدرن همه چیز بی ریشه و پا در هواست " ، " آنجه باقی مانده  بشر متنزل شده به مرتبت دیو و دد ... است " !

 

بالاغیره ! شما وقتی این کلمات  اندیشه شکاف استاد را خواندید خود را یکی از شخصیت های داستان بوف کور مرحوم صادق هدایت احساس نکردید و یک لحظه به سرتان نزد گزلیک  دسته استخوانی  را بردارید و فرو کنید توی قلب و مغز بو گرفته از حماقت تان ! تا هم گوشه ای از عصر و شهر  از حماقت  پاک شود  هم شما از دست دنیای احمق ها خلاص ؟

 بنده اگر این کار را نکردم تنها دلیلش ترس بود و توجیه که  کلمات  این یادداشت هم از جنس شطح و طامات همیشگی استاد است و شطحیات هم باطنی دارد با ظاهر کلمات متفاوت بلکه متضاد و از کجا که باطن و حقیقت معنای مراد چیزی نباشد فرای دریافت عقل منفصل مای مخاطب .

همین عقل ناقص مخاطبانه ما ( با کمی چاشنی عافیت طلبی و عمل گریزی )  می گوید : تا رسیدن به مرتبت دانایی و رستن از بند حماقت هر عملی خود نوعی حماقت است!

 

حقیر که چند وقتی بود چیزی از استاد نخوانده بودم ، " خوب دیدن حماقت " چراغ عقل و دل و احساس و همه لامپ های چهار دیواری وجودم را روشن کرد. فهمیدم حماقت ارث اجدادی ما نیست و دنیا دنیای احمق ها است و برای رهایی از آن هم یک راه بیشتر وجود ندارد : طنز !

 

اصلا " پس از پنجاهی و اندی ز عمر " تازه کشف کردیم در دنیا فقط و فقط دو نوع آدم وجود دارد : اهل طنز و اهل حماقت !

 با سپاس از حضرت استاد که چشم غفلت زده ما را به این حقیقت گرانقدر باز کرده اند ،  در سال جدید عزم راسخ کرده ایم جل و پلاس مان را جمع کنیم ببریم در جوار  طنزنویسان مقیم شویم ٬ " جایی که از آنجا حماقت ها را به خوبی می توان دید " ، شما چی ؟ شما اهل کجاهستید : آسمان طنز یا زمین حماقت ؟!  
کلمات کلیدی:
 
ما هیچوقت خودمان نیستیم ، حتی اگر مخملباف باشیم!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦ 

من محسن مخملباف را دوست دارم ، البته نه فقط در هیات یک نویسنده و نه در جایگاه یک کارگردان ، بلکه به عنوان یک انسان!

زندگی مخملباف نمایشگاهی از همه فراز و نشیب هایی است که موجودی به نام انسان می تواند در زندگی اجتماعی ، فکری و هنری خود تجربه کند .

کودکی روییده در فضایی انباشته از دشواری و رنج ، نوجوانی سرشار از عصیان و سرکشی ، جوانی پرچم هدایت بردوش و فلم رسالت بر کف که در ادامه راه بدل می شود به منتقد آرمان گرای هرچه دیروز بود و در نهایت فرو می رود در قالب هنرمندی در برج عاج اندیشه !

مخملباف ، مثل همه ما ، هیچگاه به تمامی خودش نبوده است . نه آنکه نخواهد خودش باشد ، گویی در گرداب زندگی حق انتخاب ندارد و گردش زمانه نقش اورا رقم می زند ٬ هروز در تقابل دیروز !

نابغه ای حیران میان واقعیت و حقیقت ، یک روز در جامه گورکی و آیزنشتاین هنرمند انقلاب ، یک روز در لباس وایدا و تارکوفسکی بر مسند نقد دیروز و یک روز در هیات کیشلوفسکی و پاراجانف غرق در اقیانوس هنر نمی دانم برای چه !

من نه ادبیات گورکی را می پسندم ، نه به فیلم های وایدا علاقه ای دارم و نه از هنر کیشلوفسکی چیزی می فهمم ، اما مخملباف را دوست دارم . مخملباف برای من نماد تراژدی انسانی است ، نماد تلاش ٬ جستجو  و  از  حرکت باز نایستادن ،  تقدیر را به بازی گرفتن و بازیچه تقدیر شدن .

 ( تک گویی پس از خواندن نوار مغزی استاد در اعتماد ملی ۱۵ اسفند)


کلمات کلیدی: